این پست تا اطلاع ثانوی ثابت میباشد

                                                                            

                                 

     

 

 سرنوشتمه                                               

وقتی که دیگر نبود من به بودنش

نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم وقتی

که دیگر نمی توانست مرا دوست

بداردمن او را دوست داشتم وقتی

که او تمام کردمن شروع کردم وقتی

او تمام شدمن آغاز شدم وچه سخت

است متولد شدن مثل تنها زندگی

کردن است مثل تنها مردن.....

      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید 

 

  اطلاعیه انتظار

 من سرباز وطن شدم

عزیزان سلام من الان سرباز گمنام امام زمانم واسه اینه که نیستم که جواب کامنتای زیبا و بعضیا خصوصی رو بدم.دوستان گل فکرشو کنید آموزش انتظامی ببینی واسه نیرو انتظامی داخل شهری بعد جواب تقسیما بیاد ببینی بعد آموزش جوابا همه مرزبانی هست همه بغض گلوشونو گرفته بود...بعضیا گریه بعضیا فرار از خدمت و و و ولی منت تحمل کردم الان دیگه کم کم تو ۵ ماه میرم ولی دیگه طاقتم سر اومده...بگم کجا خدمت میکنم:    یه جورایی ۱۰۰متر تا باکستان مرزبانی سیستان و بلوچستان بعد شانس بد تا نقطه صفر مرزی بردنم واسه خدمت...دارم کارای انتقالیمو میکنم واسم دعا کنید بشه چون سرنوشتمه خدمت تو مملکت ما واجبه نری نمیشه...دیگه که...هیچی بیخیالش حالم به هم میخوره از اونجا راستی الان هم که اومدم خونه دست راستم تو درگیری با قاچاق چیان اشرار تیر خورده که با بد بختی تمام با درد فراوان نوشتم اینارو...واسم دعا کنید فقط همین محتاجم به دعا که انتقالیم جور شه حداقل نخواستم شهر خودم استان خودم...

بیخیال اونا...

عزیزان گل  تشکر فراوان دارم از اول آبجی گلم خانم دکتر  از کامنتای زیباش/داداش نفسم که همش دنبال کارام میدوه تو این شرایط کاریش و کامنتای زیباش/و دوستان زیز که کامنتاتونو خوندم ولی وقت جواب دادن ندارم ولی مطمئن باشید در آینده جواب میدم

تشکر تشکر مخصوصا نادیا خانم که شاید همشهریم باشه که محمد نجم رو به خوبی میشناسه

نقیب الله دوست خوب

سارا خانم

فاطمه خانم

رفیق جونم که خیلی دوست خوبی بودیم با هم یادش بخیر از کامنتا و بستامون

فاطیما خانم

نیلو خانم خودمون که خودش بیش داداشم اینا زندگی میکنن عروسشون شیراز ما

محیا جون که خیلی ازم دلخوره و منتظر جواب بودی همیشه ببخشید حلال کنید

علی خان

رضا حبیبی همشهری گلم هم رشته ای گام دیگه چی بگم فدات

نگار

سویل

رزا از بابت لطفشون و بد اخلاقیشون

ریحانه خانوم

محمد هادی گل

حجت نظافت خواه

تینا خانم فوضول

رها

دل دیوونه

آنتی۲۴۴۲ گمنام دوست قدیمی

مهتاب

محسن ایوول دوست بسیار خوب قدیمی

دراکولا

نیکا

نیلوفر خانم

نازیلا

چراغ سبز

کــــــــــــــــافر دوست همشهری

قاسم هم دانشگاهی

اونی که نمیخواس اسمشونو بنویسه

المیرا خانم

بهار

لیلی

شادن

۲۰

بارسا

ی دختر مریم جون که خودشونو حسابی تحویل گرفتن با اسمشون

سایه

مهران فانتوم

تینا جون

مالیسا

فریبا

کریس

نغمه

آیسان

بگاه

سارا

و بنده خدایی که خوشونو اینطور معرفی کرده بودن

و دانشجوییان و هم دانشگاهی هایی که اومدن وحسابی خجالتون دادن...و بعضیا که خیال میکنن من هنوز دانشگام شاید اشتب گرفتن

دیگه که همتونو دوس دارم خوش باشین...یادتون نره دعا

راستی بعضی جاهای وب ریخته به هم دیگه ساااری ببشخیندا خودمون

خدانگهدار

 

نه باید یه پست جداگونه بذارم واسه عذر خواهی از دوستان گل برید تو بست بعدی                                                                                  اگه از آهنگ وبم خوشت اومده   

  اینم لینک دانلود

 

دانلود آهنگ مرتضی پاشایی(دل من دل تو)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید 

             اول اینکه این مال همتون

      

 

سلام دوستان گل امیدوارم این مدت خیلی زیاد که من نبودم حسابی خوش گذرونده باشین.عزیزان من بعد از عید که اون پست تست مخ رو گذاشتم حسابی کارو بار ریخت رو سرم که حتی نمیتونستم سرمو بخارونم(کارگر گرفته بودم واسم بخارونه)خلاصه بعدم که ترم آخر دانشگام بودم که حساب حسابی میخوندم که تمومشون کنم دیگه خودتون هم میدونید ترم آخر یعنی چی درس هست کارآموزی هست پروزه هست و و و. و دیگه واستون بگم ۳ تا از نمره هامو زدن قبول شدم ۳ تا دیگه مونده که اونا هم ایشالا قبولم و دیگه واسه خودمون مهندسی شدیم.بگذریم دیگه درس بیخیالی تا بعد از خدمت سربازیم...آخی زیاد ناراحت نباشین زیاد ندارم کسری میخورم به خاطر بابام تو جبهه بوه و صدامو کشت.بعدم تازه من سرباز صفر نمیشم که عذاب بکشم.بگذریم واستون بگم

 

          بادا بادا مبارک بادا  

                                ایشالا مبارک بادا

منبع:یک بیتی های امید

بگم....

بگم...

خوب میگم...جشن عروسی کیه کی؟؟؟؟

حالا قرش بده بیا وسط قرش بده...

تو که قر نمیدی فقط چشات کار میکنن میخونی قر که نمیدی...

باشه میگم

عروسی دااااااااااااااااداااااااااااااااااشمه

شما هم همه دعوت بیاین که نمیدونید چکارا واسش میکنم...همه چی محیا...

انواع مشروبات...

حالا بیاااااااااااااا

                       

 خوب عزیزان آهنگم عوض میگنم شما هم برقصین.فقط خنده و شادی

                         دوستون دارم فعلا بای          

                              

 

تست مخ۲

  به به آپ متفاوت تو سال جدید

این آقا خوشتیپه رو ملاحضه میکنید که داخل کوپه قطاره داره بیرونو دید میندازه دلش وا شه عاشقه

اصلا به ما چه خدا کنه به عشقش برسه سوالم اینه به نظرتون قطار داره به کدوم سمت حرکت میکنه

                       واسه جواب آقا دکتر برید ادامه مطلب نترسید آمپول نمیزنه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

                                          

                              

              

                    ببینیم کامنتای نود و یکی چطوره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

خوب اینم یه آپ متفاوت

این نوشته ها که گذاشتمو میبینید که...رنگارو بدون اینکه لغات رو بخونید بگید

حواستون باشه رنگ کلمه رو بگید مثلا زرد که رنگ سبزه رو بگید سبز

نتیجه رو کامنت کنید

 

 

دلیل قاطی کردن:چون سمت راست مغز سعی میکنه رنگ رو ببینه و سمت چپ میخواد متن رو بخونه اینه که باعث میشه تداخل وارد بشه(نشونه سلامت مغزتون هم هست)

    

                                      خوب واسه کامنت هم برید پایین

                     این جوجو کوخشمله هم گل دادم واستون بیاره

داستان خودمه هاااا

سلام بچه ها خوبید خوش میگذره یا نه...

از کجا شروع کنم....

آها...امتحانا تموم شد کم کم پله های آخرای دانشگاه رو که ۳ترم پیش باید بر میداشتم دارم بر میدارم.اینم اگه خدا بخوادخدا که میخواد بنده کوتاهی به عمل بردمبچه ها میخوام از این امتحانام بگم... من این ترم چیزی نداشتم ۱۰ واحد بیشتر نبود اینم به خاطر دانشگاه قبول نشدم گفتم کار آموزی و پروژمو بذارم ترم بعد تا در حال تحصیل بسر ببریم.البته با کلی این طرف و اون طرف دویدن واسه اجازه تحصیل واسه یه ترم دیگه که خدمت سربازی پاچمو نگیرهآخی وگرنه من الان تموم بودماااا...بعد برم یکم جلو تر واستون بگم...من بیشترین استرس رو این ترم داشتم هم واسه میانترما هم پایان ترم.میانترما که به خوبی و خوشی اون استادایی که دوست داشتن میانترم بگیرن دادم تموم شد.(چون راحت تره تقلبی)رسید به فاینال که گفتم امید تو کجایی بشین بخون شرشو بکن.بله من خوندم و خوندم و خدایی دیدین که نمیومدم و خودمو حبس کرده بودم.از یک هفته قبل نشستم واسه امتحان اولم و دوم و سوم خوندم چون ۱۹ یکی بود ۲۱ دو تا بود.خلاصه اولی که بدون تقلب رفتم نشستم نوشتم دومی تقلب بردم.(حالا شانس بد ما استادمون الکی سرچ کنه چشش به اینا بخوره.شاننس که نداریم)من اونایی که بلد ننوشتم چون مراقبا مطمئنن که دانشجو اول اونایی که بلد هستن مینویسن و آخراش بیشتر هواسشونو جمع میکنن.قبلش بگم این ترم کلا مراقبا رو عوض کرده بودن جدید آورده بودن.شانس بد من بیچاره یه مراقب دختر بود بگم لامسب پیله کرده بود به من حالا بیا درستش کن.من گفتم خدایا چکار کنم اول اونایی که بلدم بنویسم بعد اونایی که نمیتونم تقلب کنم.تا اینکه گفتم بسم الله وقتی اومد طرفم اونایی که بلد مینویسم وقتی رفت اون طرف تر تقلب میکنم تا اینکه من نوشتم نوشتم حالا میدید هیچی نمیگفت یا نه نمیدونم خدا میدونه.نوشتم تموم شد بعد اومدم کاغذ تقلب رو جاسازی تقلبو تو دستم دید.من هول شدم خودکامو انداختم کاغذو اندختم زیر پام.ای دمش گرم به خدا.صدای پاشو میشنیدم گفتم الان برگمو میگیره میگه برو قلبم سرعت ۱۲۰ تا میرفت تا اینکه اومد جلوم یعنی اولین نفر تو ردیف بودم واساد.بم اشاره کرد پاتو بردار گفتم یا خدا میخواد اذیتم کنه بعد لوم بده من ترسیده بودم فقط گوش به فرمانش بودم برداشتم و اون خم شد برش داشت گذاشت تو جیبش.ای با معرفت چی بگم هر چی بگم کم گفتم.میدونی نمرم میشد۲۵/ چی میشد معدل انگار اصلا درس نمیخوندم.یه حالی شدم قلبم یهو آروم شد بعد که امتحانو نوشتم  و نوشتم بعدم آخرش بلد شدم تا برم نگاش کردم گفتم وایسم تشکر کنم گفتم نه نمیشه تابلو میشه اون...بعد داشتم میرفتم یه چشمک خوشکل واسش زدم اونم یه لبخند زد گفتم اینم تشکر... حتی همکلاسیمم فهمید بغل دستیم بود بعد بهم گفت ...بماند چی گفت...این امتحان اول که اینطور شد دومی سومی که اصلا گفتم تقلب اصلا...که اون مراقبه هم نبود.چهارمی که خیلی هم سخت بود تقلب نبردم اما خودم نوشته بودم داشتم به بغل دستیم که دختر بود میدادم که بنویسه برگمو یه جور میگرفتم کال کپی میکرد تا یهو دیدم مثل عجل معلق اون مراقب خوبه که میگفتما جلوم ظاهر شد گفت چه کاریه میکنی گفتم من که کاری نکردم گفت بغل دستیت داره کپی میکنه گفتم هوووم نفمیدم ببخشید خلاصه گفت تنها کاری که واست میکنم درج تقلب نمیکنم بده تحویل برو.دو تامونو البته...بعد اومدیم بیرون دختره همکلاسیم گفت این کی بود چی گفت ...منم گفتم هیچی...ولی بعد فهمیدم که خانوم دلباخته این دانشجو شده دیده بود من دارم به اون دختر همکلاسی میگم بهش بر خورده بود...خلاصه که اینطور ولی خدایی خیلی دلم واسش سوخت که دیگه محلشم نذاشتم و حتی آخرین امتحانو که دادم هیچی بش نگفتم فقط منتظر یه حرکت کوچولو از من بود...به قول بچه ها از تو حرکت از اون برکتبراتون بگم دلم سوخت واسش همین...

حالا هم چشم انتظار نمره هامم و هی دعا میکنم خدایا بالا بالا...شما هم اگه میشه واسم دعا کنید باش...یکی از نمره هامو زدن محض اطلاع اون چهارمی که گفتم گرفتم ۱۶.

راسی اگه زیاد طولانی شد ببخشید ولی خدایی اندازه یه فیلم آمیرکایی هیجان داشت

دوستون دارم.نظر یادتون نره(البته پایین)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

 

                          

رو به قبلم نکنيد
من هنوز منتظرم
که بياد از در ببينم
روي ماه اون گلم
دو تا يادگارياش
آره واسم بياريد
يکيشون رو سينم و
يکيش رو لبهام بذاريد
اي خدا امون بده
نذار بي کس بميرم
اي خدا صبري بکن
عشقمو بازم ببينم
مگه تو نگفتي
عاشقا برات عزيزترن
پس بگو فرشته مرگم
نياد دور و برم
دردت به جونم کجايي
نا مهربونم کجايي
شايد که منتظر نشستي
روزي سره مزار بيايي
حالا که من نيمه جونم
مهتاجم به تو همزبونم
فردا سر قبرم بيايي
نمونده جز استخونم
واسه اولين بار با تو قهرم
با تو قهرم
نيايي سر قبرم
واست ارزش نداشتم
باز قلبمو شکستي
ميدونم حالا پيش غريبه نشستي
ديگه نمياد اون بي وفا
آه اي خدا
آه اي خدا
زجر و زجه ديگه بسه
روحم ز جسمم کن جدا

      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

سلام دوستان عزیز امروز بعد از کلی که به احترام دوستم پستشو گذاشته بودم اومدم و آپ کردم و این آپ هم یه جورایی مثل آپ درد دلمه که نوشته بودم اما این دیگه ترانشه.دیگه نمیخوام زیاد حرف بزنم.ببینم نطراتتون چیا هست...

همیشه روش نمیشد این عاشق خجالتی

همش از پشت شیشه میدید تو رو یواشکی

لحظه ها رو میشمرد تا که دوباره رد بشی

رد بشی با این نگاهت دلو آسون بکشی

انتظار  میکشیدم  صدای  پاتو  بشنوم

منتظر بودم بیای و عکستو بازم بکشم

دست و پامو گم میکردم بند میومد زبونم

هر وقت که میخواستم بگم تویی وجود من

یه روزی جرات دادم به این دلم            

بیامو بهت بگم دوست دارم

اما تا اومدم پشت پنجره

دستاتو دیدم توی دست دیگه

چشم انتظاری بسه دیگه

بیقراری فهمیدم بسه دیگه

از خدا خواستم خراب شه آسمونم

تا از این دنیا برم دل بکنم

آخه اونی که منو تنها گذاشت

قدر این عشقو تو این دنیا نذاشت

ای خدا اون منو پشت سر گذاشت

عشق شیشه ای آره فایده نداشت

 

                           نظـــــــــر یـــــادتـــــــون نـــــــره 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

 

ادمه مطلبو برو ببین چه خبره

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

سلام دوستان

شاید نظر سنجی باشه...

عزیزان من امروز آهنگ وبمو عوض کردم و خواننده خوش صدا خوب(جنس صداشو دوست دارم) همشهریمونو گذاشتم و دوس دارم نظر بدید حتما... ببینم نظرات شما و بقیه هم وطنان مخصوصا جوان در مورد آهنگاش چیه البته این یکیشه هااا خواستین حتما شرچ کنید.آهنگاشو دانلود کنید...

اگه هم خواستین تا خودم بزنم واسه دانلود(زدم برین پایین)

از پیشت میرم

بی تو میمیرم

کاش بدونی

خواب محال        دانلـــود آهنگها

مرداب

تنهام گذاشتی

تو کجایی

ازت دلخورم

       ببینید این نظر یادت نره خودشو کشت که شما یادتون نره                                                   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

سلام.دوستان گل و گلاب ایشالا که خوب و خوش سلامتین...یه چند مدت بود که آپ نکردم که کاملا در جریان هستین بعضیا که کجا بودمو چکارا میکردم.

عزیزان من نمیدونم هیچ وقت دوست نداشتم آپ که میکنم ناراحتتون کنم یا اصلا یه کوچولو اعصابتون خورد شه واسه همینه زیاد مطالب عشق و عاشقی اینا آپ نمیکردم.اما فقط خدا میدونه که من چی میکشم و فقط تنها کسی هم که بهش تکیه کردم خودشه.اونی که اصلا قبولش نداشتم و همیشه انکارش میکردم.خدایا ببخشم به زبون آوردم.به نظرتون بچه ها عشقی هم هست یا نه...به نظرتون بعد از مدتی کسی که تمام زندگیت بوده و خودش هم همینو میگفت و زندگی همدیگمون بدون هم محال میدونستیم و ازت جدا شده ببینی دستش با لبای خندن تو دستای یه غریبست.آخی...خدایی خودتون بودین چی میکشیدین.من نمیدونم چرا هنوز بعد از شاید ۲ سال یا ۲۰۰۰سال که واسم گذشته فکرش تو ذهنمه که کجاست چکار میکنه...ولی اون نه...وبلاگمو پیدا کرد اومد خیلی چیزا واسم نوشت اما هی اومدم بذارم گفتم شما هم ناراحت میشین که واقعا اینطور آدمایی هم هستن که خودشونو در هر نقشی میتونن راحت قالب کنن...شاید همه فریب بوده نه...واقعا کمرمو شکوند بدم شکوند با تعریفش از نامزدش با حرفایی که اصلا به حرفای خودش نمیخوره...نه من اشتباه کردم اون عشق نبود الکی وابستش شدم و دوسش داشتم.اما فکر نمینم عادت و وابستگی یا حتی هوس بود چون هنوز دوسش دارم...خیلی خستم از زندگی اما همیشه تلقین میکنم که بخندم.لب خندون و دل خون

ببخشید سرتو درد آوردم یه درد دل کوچولو بود که شاید شما هم مثل تلقینای خودم کمکم کنید تا فراموشش کنم.همین.متن زیر هم بخونید بد نیست... 

 

    

           فکرو زکرم تو بودي او روزا يادته 

                                    اون دل کوچيکه من جلوي پات بود يادته

رفتيو با رفتنت پا گزاشتي رو دلم

                                    سرم داره گيج ميره تو کجايي عشقه من

وقتي ميخواستي بري گفتي بهم غصه نخور

                                             دلو سپردم من به تو غصه نخور

گفتم بهت زود بيا دل من تنگه برات 

                                        تو نرفتيو ميگي آخه عزيز دلت مياد

ميگفتي من برميگردم خيلي زود

                                       دلو جونم همشون فداي يه تاره موت

ولي رفتيو خيلي وقته نامه ندادي تو برام

                                        آخه پس چي شد بگو تو جواب نامه هام

يه نامه همش دادي همون شده آب و غذام

                                       نميدوني يه غميه بهم ميگه باهات ميام

من غمو مي خوام چکار آخه تو بهم بگو

                                      فقط نگو دوست ندارم جونه من اينو نگو

آخه عاشقت بودم ديوانه وار باور بکن

                                     دل من تنگه به راحت تو منو ياريم بکن

شبا يه غمي مياد تويه سينم باهام حرف ميزنه

                                     مي خواد نا اميد کنه از نا اميدي دم ميزنه

شايدم ديگه نياي اين جوري که بوش مياد

                                فکر کنم وقتي بياي ببيني جنازم رو دوش مياد

اون موقع بگو ببينم دلت برام تنگ ميشه ؟

                                   اين زمين و آب گل براي تو چه رنگ ميشه؟

خلاصه کشتي مارو با اين ادائو اشوه هات

                                    دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات

واي الان صبح ميشه هن هنوز که من نخوابيدم

                                   يه روز ديگم تموم شدش ولي من نفهميدم

دفتر شعرم ديگه پر شده کجايي تو مي خوام برم

                                 ديگه کاري ندارم اينجا روي زمين دارم ميرم   

تو نبوديو غمت عشقه تو کشت مارو

                                          زير خاک دفنمو خاک خورد مارو
                                  

                       

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

   

اینو میدونستین

نقشه یکی از شهر های استان فارس

که اسمش لار هست شبیه نقشه ایرانه

       نقشه لار-شبیه نقشه ایران

 

 

                                                                                

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید 

گفتم ای خوبم به فریادم برس باور نکردی

گفتم از نامهربانی ها پشیمان می شوی باور نکردی

شک من را دیدی و خندیدی و

خونسرد

 رفتی

سوختن ها را تماشا کردی و پرپر زدنها را دیدی ولی

   باور نکردی

من به تو خوبی نمودم تو به من کردی بدی

گفتم ای غافل ندارد ارزشی دنیا ولی

باور نکردی 

 دخمل و پشل های عزیز نظر یادتون نره هااااا  

 

دل از سنگ باید

        

 که از درد عشق

                                 

 ننالد

 

 

خدایا

        دلم سنگ نیست

 

                                                                                                                                                              

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود           

یکی بود یکی نبود .این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود .

در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند .

و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما که چرا یکی دیگه هم نبود...
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری

 

شاید من اون یکی هستم که نبود شاید...شایدم من بودم اون نبود یا شایدم هر دوتامون نبودیم یا شاید هر دو تامون بودیم اما قصه گو یکیمونو از گوش همه مخفی کرد

(تقدیم به اونی که همیشه حسرت نبودشو میخورم)

          

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

  خنده

 

                                                         بله جلادم جلاد بوده!!!

             

                      

 

                              نوشابه اینطوری دیده بودین                             

    

امیدوارم که خانم های محترم بهشون بر نخوره...چون همه شما واسه خودتون تو ذهنم شخصیت خوتونو دارین

                     

                                                    بچه

                                       جوان

      میانسال

       پیر

     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

اومدم تو سال جدید

                  سلام سلام سلااااام

ایشالا که خوب و خوش و سلامتین.با سال جدید چطورین؟خوبه ...ایشالا که مثل خرگوش با مزه و شیرین باشه واستون...بیا خودمونی باشیم کتابیو ولش...چه خبرا خوش کذشت مسافرتاااا...خونه عمو ها خاله ها عمه ها دایی ها و و و هر چی بگم کمه.از بس ما ایرانی ها خون گرمیماااا...ماشالا ماشالا بزنم به تخته(حالا فعلا تخته ندیدم زدم به مانیتور)

دوستان گل و گلاب من بعد از این که پست آخر پارسالو گذاشتم میخواسم مثل هر سال وبمو حذف کنم که به خاطر بعضیااا که اصرار کردن و بعضی چیزای دیگه پشیمون شدم و دوستانی هم بودن که واقعا نمیدونم تو مسافرت بودن و یا خونه بودن سر میزدن و منم مه مگه میشد کامنتای زیباتونو نخونم...یکی از دلایل شما بودین که باعث شدین بمونم(نه بابا سخنرانیه...هندونه کجا بوده)و بعضی ها هم که نمیدونم شاید واقعا مثل خودم نمیتونستن سربزنن واسه همینه بهشون فعلا سخت نمیگیرم خلاصه فعلا که موندم اگه هم که دوست دارین برم من کامنتا به ۲۰ تا رسید که میگن برو میرم.اگه بار گران بودیم و میخونم...اگه هم که نه خدمت دوستان گل هستیمو ازشون استفاده میکنیم.عزیزان پست نمیذارم پست دارم آماده کردم فقط یکم مونده واسه آماده سازیش که باید صبر کنید.

براتون بگم اگه چیزی از قلم افتاد بگم ببخشید...در کل همیشه خوش باشید و سلامت هم خودتون هم خونواده هاتون

   عزیزان میخواین کامنتی چیزی بذارین فعلا همین پایین بذارین.تا پست جدید باش...آفرین

        

سلام به دوستان گل گل خانم ها یا گل پسرا عیدتون مبارک.این نوشته هایی که دارم مینویسم آخرین نوشته های سال ۸۹ هست یعنی همون آخرین پستمه.ایشالا که امسال چه از اولش که خیلی ها بودن الانم هستن و چه در اواخر به لینکای من یا همون دوستان پیوستید راضی باشید.خلاصه خوبی بدی ببخشید چون من هیچ وقت هیچ قصدی از ناراحتیتونو نداشتم.واقعا بعضی از دوستان بودن که خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم و خیلی چیزا هم ازم یاد گرفت  و همین شما ها دوستان گل و گلاب باعث شدین که امسال وبمو حذف نکنم و بمونم.خلاصه براتون بگم دوستون دارم همیشه خوش باشید هم خودتون هم خونواده هاتون...و و و دیگه هیچی...

   این گل خوشکلم من گفتم بزنه تو صفحه مانیتورتون تا خورد بشه برسه به دستتون

                             

 

        

 دروغ نه...

 

سلام شتولین خوفین...گل وگلاب ها این آپ یکم دیدتونو شاید از زندگی الان یا آیندتون عوض کنه و بتونید عشق یا هوسو تشخیص بدید...البته اینو خوندید نیاین اون طرفتونو جز جیگر کنیداااا بعد از چشم من ببینید.بعد عزیزان این داستان فقط واسه این نیست که پسری رو ببریم زیر سوال دخترایی هم هستند...پس اگه میخونید اگه دختر یا پسرید تو ذهن خودتون طرفتونو که دختر یا پسر در نظر بگیرید 

داستان عشق دروغین

پس از کلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم.سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس مي کرديم...

مي دونستيم بچه دار نمي شيم...ولي نمي دونستيم که مشکل از کدوم يکي از ماست...اولاش نمي خواستيم بدونيم...با خودمون مي گفتيم...عشقمون واسه يه زندگي رويايي کافيه...بچه مي خوايم چي کار؟...در واقع خودمونو گول مي زديم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بوديم... تا اينکه يه روز علي نشست رو به رومو گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چي کار مي کني؟...فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم...

خيلي سريع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر تو رو همه چي خط سياه بکشم...علي که انگار خيالش راحت شده بود يه نفس راحت کشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چي؟گفت:من؟ گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چي کار مي کني؟ برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داري؟...فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي کنم...

با لبخندي که رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره... گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه... گفت:موافقم...فردا مي ريم...

و رفتيم...

نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سرکه مي جوشيد...اگه واقعا عيب از من بود چي؟...سر خودمو با کار گرم کردم تا ديگه فرصت فکر کردن به اين حرفارو به خودم ندم... طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمايش داديم...بهمون گفتن جواب تا يک هفته ديگه حاضره...

يه هفته واسمون قد صد سال طول کشيد...اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره هردومون ديد...با اين حال به همديگه اطمينان مي داديم که جواب ازمايش واسه هيچ کدوممون مهم نيس...

بالاخره اون روز رسيد...

علي مث هميشه رفت سر کار و من خودم بايد جواب ازمايشو مي گرفتم...دستام مث بيد مي لرزيد...داخل ازمايشگاه شدم... علي که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسيد جوابو گرفتي؟ که منم زدم زير گريه...فهميد که مشکل از منه...اما نمي دونم که تغيير چهره اش از ناراحتي بود...يا از خوشحالي...

روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي شد...تا اينکه يه روز که ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود...بهش گفتم:علي...تو چته؟چرا اين جوري مي کني...؟ اونم عقده شو خالي کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چيه؟...من نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر کنم... دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منو دوس داري...گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني...پس چي شد؟ گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان مي بينم نمي تونم...نمي کشم... نخواستم بحثو ادامه بدم...پي يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه کنم...و اتاقو انتخاب کردم...

من و علي ديگه با هم حرفي نزديم...تا اينکه علي احضاريه اورد برام و گفت مي خوام طلاقت بدم...يا زن بگيرم...نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراين از فردا تو واسه خودت...منم واسه خودم... دلم شکست...نمي تونستم باور کنم کسي که يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش کرده بودم...حالا به همه چي پا زده... ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمايش هنوز توي جيب مانتوام بود... درش اوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاريه رو برداشتم و از خونه زدم بيرون... توي نامه نوشت بودم:

                      علي جان...سلام...

             اميدوارم پاي حرفت واساده باشي و منو طلاق بدي...چون اگه اين کارو نکني خودم

             ازت جدا مي شم...

            مي دوني که مي تونم...دادگاه اين حقو به من مي ده که از مردي که بچه دار نمي

            شه جدا شم...وقتي جواب ازمايشارو گرفتم و ديدم که عيب از توئه...باور کن اون قدر

            برام بي اهميت بود که حاضر

            بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

           اما نمي دونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه...

                                                                                      توي دادگاه منتظرتم.مهناز

 

چرا خودمونو با دروغ داخل دو راهی بندازیم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

سلام دوسی های خودمچتولین خوفین این داستان بسیار زیبا در مورد یک عشق واقعی هست که دو تا عاشقو نشون میده که هر کدوم یه جوری حاضره خودشو فدای دیگری کنه...با دقت بخونید و بیاین پایین داستان تا یه چیزی بگم حتمناااااا

 

يک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسيد آيا مى‌توانيد راهى غيرتکرارى براى ابراز عشق، بيان کنيد؟
برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشيدن معنا مى‌کنند.
برخى «دادن گل و هديه» و «حرف‌هاى دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شمارى ديگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بيان عشق مى‌دانند.
در آن بين، پسرى برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهى تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براى تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و ديگر راهى براى فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترين حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه‌هاى مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اينجا که رسيد دانش‌آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوى اما پرسيد: آيا مى‌دانيد آن مرد در لحظه‌هاى آخر زندگى‌اش چه فرياد مى‌زد؟
بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوى جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم، تو بهترين مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود».
قطره‌هاى بلورين اشک، صورت راوى را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست‌شناسان مى‌دانند ببر فقط به کسى حمله مى‌کند که حرکتى انجام مى‌دهد و يا فرار مى‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پيشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه‌ترين و بى‌رياترين‌ راه پدرم براى بيان عشق خود به مادرم و من بود.

        

عزیزان میدونم شما وقتی میخوندید به جا هایی رسیدید که اعصابتون خورد شد یا...به خاطر...

نه شما خوتونم تست کردید که در مقابل هر کسی که بهش اعتماد دارن یا...زود قضاوت میکنید چون بلد 

هستید زود قضاوت کنید.عزیزان همیشه صبور باشید تا به مقصود دلتون برسید.

موفق باشید...

 

                            

 

دوست خوب کیه؟

 

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستی‌ها برای 

رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره

نمی‌شود. فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی.

 دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها جان می‌دهد برای

مهمان‌بازی برای تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام اس‌های صد تا یک غاز. برای

خاطره‌های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در

فنجان بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی. فقط

نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد

بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را

بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید

آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و

آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی 

 حالا دوست دارم شما دوستان خوب نظرتونو در مورد این پست و یه دوست خوب بگید

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

                      

                             

                      

                             

                                  

                            

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید 

سلام دوستان گل ببخشید دیر شد اما آماده کرده بودم فقط مشکل این بود مودمم نمیدونم چشه قات میزنه...به هر حای با دست کاری های اینجانب یکم آروم شد(بابا یه پا مهندسیم خودمون)

این پست یکم جنبه طنز داره و یکمم جنبه یادآموزیبه پدران  و مادران   عزیز از سوی گل نو شکفشون  که طبق یک نامه محرمانه از رئیس این کوچولوهای عزیز به دست من رسید که منم دلم سوخت... والاااااااااااا گناه دارن به درد دلاشون گوش کنید دیگه

""""""""""""""""""""""""""""""""

آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچه ي غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد !


خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي دبي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود!

پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد!

مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش " بول بول بول بول" مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! ...

مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد!

آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي" بچه سوسک مرده" بدهد.

آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ ... خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا "پووووووف" مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

 

                  حالا خودتون قضاوت کنید با نظراتی که میدید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

شما میتونید تنها با

چند سوال عشقتونو

بشناسین

این تست معتبر میباشد

سوال اول

شما به طرف خانه کسي که دوستش داريد ميرويد
دو راه براي رسيدن به آنجا وجود دارد
يکي کوتاه و مستقيم که شما را سريع به مقصد ميرساند
ولي خيلي ساده و خسته کننده است
اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است
ولي پر از مناظر زيبا و جالب
حالا شما کدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب ميکنيد
راه کوتاه يا بلند

سوال دوم

در راه دو بوته گل رز ميبينيد يکي پر از رزهاي قرمز
و ديگري پر از رزهاي سفيد.شما تصميم ميگيريد که20شاخه
از رزها را براي او بچينيد
چند تا را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب ميکنيد
شما ميتوانيد همه را يک رنگ يا از ترکيب دو رنگ انتخاب کنيد
 

سوال سوم

 بالاخره شما به خانه او ميرسيد
يکي از افراد خانواده در را براي شما باز ميکند
شما ميتوانيد از آنها بخواهيد که دوست شما را صدا بزنند يا
اينکه خودتان او را با خبر ميکنيد

سوال چهارم

شما وارد منزل شده به اتاق او ميرويد
ولي کسي آنجا نيست پس تصميم ميگيريد رزها رو همان جا
بگذاريد.
ترجيح ميدهيد آنها رو لب پنجره بگذاريد يا روي تخت

سوال پنجم

شب ميشود شما و او هر کدام در اتاق هاي جداگانه اي
خوابيد
صبح زماني که بيدار ميشويد به اتاق او ميرويد
به نظر شما که وقتي که به آنجا ميرويد او خواب است يا بيدار

سوال آخر

وقت برگشتن به خانه است آيا راه کوتاه و ساده را انتخاب ميکنيد
يا ترجيح ميدهيد از طولاني و جالب تر برويد

برای دیدن جواب ها به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

سلام سلام سلام صد تا سلام به دوستان گل وگلاب نازه ملوس مرد خلاصه هر چی صفات خوبه داریناااااااااخلاصه به قول این گوگوریه چاکرتونی.خیلی خوشحال شدم تو این مدت بهم سر میزدین و از یادتون نرفتم شایدم بعضی هاتون ناراحن یا همون ناراحت شده باشید ولی نشید به خدا من که پسر خوبیم دلتون میاد از دست من ناراحت شین  دیگه واستون بگم که امتحانمو بعضی هاشو دلهره دارم ولی امیدوارم که پاس شم چون کاملا نمره ها رو نزدن .نه نه نه بازم به دعاتون نیاز دارم آخه دلتون میاد من درسامو دو بار دوبار بگیرم گناه داااااااااارم

راسی بنا بر واقعیت ها که حاکی بر صداقت داشتن من بر امر اراده ام که گفتم کسایی که نباشن یا همون کامنتشون نباشه داخل وبم یعنی سر بهم نمیزنن و باید من بهشون سر بزنم خوب من چرا برم وقتی اونا نمیان وااااااااااااااااااااالااااااااااااااااااازشته آدم باید یه کم واسه کسی که واسش ارزش قائل میشه بذاره...وای وای چقدر بگم دندونم مو در آورد     نه نه همون موهام زبون در آورد.آخر شما منو میکشیدااااااا بوووووش  ول کن نمیدونم این داره میخنده یا گریه میکنه شما میدونید چون خنده هم زیاد باشه یکم مثل گریه میشه....راسی این یه سبد گل خوشکل تقدیم میکنم به اون دوستایی که دوسی خودمم همونایی که من نمیرفتم میومدن  دوســـــتون دارم این کف هم به افتخار همهتون  

 

البته خودتون گل هستینا ولی خدا کنه عمرتون مثل گل نباشه....قابل شما هم نداشت....

                                   تک تکتون I LOVE YOU                              

راسی منتظر پستای خوشکل موشکلی که گفتم اومدم واستون میزمشون باشین

بعد یه چیز دیگه نظرتونم در مورد بعضی تغییرات که دادم مثل آهنگ بگید

اونایی هم که لینک نیستن دوست دارن به جمع ما بپیوندن نظرشونو بدن منتظرم

اینم بگم کسایی که لینکشون پاک شد ولی نمیخواستن زیاد میخوان خودشونو

 ثابت کنن دوستن کامنت بذارن سر بزنن لینکشون میکنم اگه واقعا موافقین

لینکا الان خیلی خیلی کم شد اما واقعا این عزیزایی که لینک هستن هم به اندازه

بقیه شایدم بیشتر بهشون سر زدم ولی پست قبلی ما معرفت سنج بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

  کوچه

 بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
                      
                          

  فریدون مشیری                                   

  زن

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....

  دکتر علی شریعتی                 

  من دلم میخواهد

من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوست‌هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛ 
                                     

هر کسي مي‌خواهد                              
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند 
 
شرط وارد گشتن
شست و شوي دل‌هاست
شرط آن داشتن 
   يک دل بي رنگ و رياست...
 
بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي‌نويسم  اي يار
خانه‌ي ما اينجاست
 
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست ؟ "
 
  
فريدون  مشيري                                   
    

آفرین به خودم خوب بود بچه ها میخوام شما هم با کامنتای زیباتون با حستون به مادر و این شعرای فریدون مشیری بترکونید...منتظرما. راسی یه کف هم واسه خودت بزن که دوست خوبی هستی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 


وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن

    به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن 

                                                          به اون نشون بده 

                                (چارلي‌ چاپلين) 

 

بهترين لحظات زندگي از نگاه چارلي جاپلين

 

To fall in love
عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach
.آنقدر بخندي که دلت درد بگيره


To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اينکه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا نامه داري


To go for a vacation to some pretty place.
براي مسافرت به يک جاي خوشگل بري

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي


To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي


To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !


To clear your last exam.
آخرين امتحانت رو پاس کني


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسي که معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت مي خواد ببينيش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توي شلواري که تو سال گذشته ازش استفاده نمي کردي پول پيدا کني

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
براي خودت تو آينه شکلک در بياري و بهش بخندي !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نيمه شب داشته باشي که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دليل بخندي

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفي بشنوي که يک نفر داره از شما تعريف مي کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشي و ببيني که چند ساعت ديگه هم مي توني بخوابي !

To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگي رو گوش کني که شخص خاصي رو به ياد شما مي ياره


To be part of a team.
عضو يک تيم باشي


To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کني


To make new friends.
دوستاي جديد پيدا کني

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتي "اونو" ميبيني دلت هري بريزه پايين !


To pass time with your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري کني

To see people that you like, feeling happy
.کساني رو که دوستشون داري رو خوشحال ببيني

See an old friend again and to feel that the things have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقي نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزني

To have somebody tell you that he/she loves you.
يکي رو داشته باشي که بدونيد دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh
يادت بياد که دوستاي احمقت چه کارهاي احمقانه اي کردند و بخندي و بخندي و ....... باز هم بخندي

These are the best moments of life

اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند

Let us learn to cherish them

قدرشون روبدونيم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يک هديه است که بايد ازش لذت برد نه مشکلي که بايد حلش کرد 

 بچه ها نظر یادتون نره.راستی دوست دارم نظر  خودتونوم در مورد زندگی چارلی بدونم



                                             

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

 

بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.

.................

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ، آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ، شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ، مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..

.................

آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود آن را مي سازد

.................

دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم
کعبه به ديدار خدا ميرويم
او که همين جاست کجا ميرويم


.................

ای کاش به خدا آنچنان باور داشته باشید که چرایی برای آنچه هستید به میان نیاورید

 

 

 

 

زندگی دو نیمه است

نیمه اول در آرزوی نیمه دوم

نیمه دوم در حسرت نیمه اول

 

    

بچه ها دوس دارم نظرتونو در مورد این سخن بدونم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

واژه غريبي است
واژه اي که روزها يا شايد ماه هاست که با آن خو گرفتم
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو
نميدانم
شايد که روزي بخواند براي تو...عشق مرا...ميدانم
ميدانم روزي خواهي آمد ميدانم
گريان نميمانم.خندانم    براي ورودت اي عشق
وقتي به يادت مي افتم.به ياد خاطراتت...نامه هايت رامرور ميکنم
يک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا ميگيرد...و اشک
واشک شوق بر گونه هايم روانه ميشود
تنها ميگويم.هميشه در قلبمي    ميدانم که باز خواهي کشت...ميدانم
ام حداقل قبل از مرگم بيا...بيا
منتظرم

به یاد لحظات سیاه انتظار و تنهایی   به یاد او و تقدیم به او

آسمان همچو صفحه دل من                 روش از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزم                    که خیال تو خوش تر از خواب است

 .........................................................................................................................................

بیا که حال وقت سازش است
بیا که دل اسیر صد هـــــزار خواهش است
بیا که تا هنوز هم صدای پای هر مسافری مرا به شهر خاطرات می برد
حضور هر شقایقی تو را بیاد می اورد و عطر یاس های بی قرار به صد خیال خام
مرا به دشت خواب می برد تویی قرار بی قرار من
تویی تصور زلال من و من هنوز اسیر لحظه های سوخته برای با تو بودن است...که انتظار می کشم...

...........................................................................................................................................
خدايا .. من هماني هستم که وقت و بي وقت مزاحمت مي شوم
هماني که وقتي دلش مي گيرد و بغضش مي ترکد، مي آيد سراغت
من هماني ام که هميشه دعاهاي عحيب و غريب مي کند
و چشم هايش را مي بندد و مي گويد
من اين حرف ها سرم نمي شود. بايد دعايم را مستجاب کني


هماني که گاهي لج مي کند و گاهي خودش را برايت لوس مي کند
هماني که نمازهايش يکي در ميان قضا مي شود و کلي روزه نگرفته دارد
هماني که بعضي وقت ها پشت سر مردم حرف مي زند
گاهي بد جنس مي شود البته گاهي هم خود خواه
حالا يادت آمد من کي هستم

............................................................................................

خدايا مي خواهم آنگونه زنده ام نگاه داري که نشکند دلي از زنده بودنم
و آنگونه مرا بميراني که کسي به وجد نيايد از نبودنم

 .................................................................................................................

اين قدر که غرق در زندگي بودين
هيچوقت نه به کسي محبت کردين و
نه اجازه محبت کردن رو به کسي دادين....
دلم ميسوزه واسه آدم هايي که هميشه در فردا زندگي ميکنن
به خيال داشتن عمر نوح. 
.............................................................................. 

به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت

 ....................................مرسی آبجی گلم از نثرای زیبات......................................

 بچه ها این نثرای آخری که با خط جدا شدن آبجیم واسم فرستاده میخوام نظرتونو بدونم

         

منتظر نظرات  شما  عزیزان  هستیم  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده ومنتظر شوهرش می باشد

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد

امامتوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و او را حرکت دهد

لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه میکند در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد
لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

 قابل توجه کسانی که گربه دارن

               دیگر نگران بی شیری خود نباشید

                       نگران کوپن های یارانه ای شیر نباشید

                نگران گرسنگی گربه های خود نباشید

 اگر یارانه شیر برداشته شده اما شیر خوارگاه های گربه ها افتتاح شد

این شیرخوارگاه با همکاری گربه خانوم های مجرب و تیله دیده دایر شده است و کلیه تست های بیماری های

فلج اطفال.اچ آی وی.وبا و ... روی آنها انجام شده است.و در مکانهایی کاملا آسوده و مرفح برگزاز میگردد. 

                                                              توله هایتان را به ما بسپارید

 این عکس داخل یکی از پارک های تهران گرفته شده

واسم خیلی جالب و خوشملم بود گفتم واستون بزنم.......

راسی گربه های تهرانم مهربونن نه....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

 

 یادته یه روز بهم گفتی:هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر
 
بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده

گفتم:اگه بارون نیومد چی؟

گفتی:اگه چشای تو بباره آسمون گریش می گیره...

گفتم:یه خواهش دارم...

هروقت آسمون چشام خواست بباره،تنهام نذار!

گفتی:به چشم...

حالا من دارم گریه می کنم و آسمون نمی باره...!

تو هم اون دور دورا ایستادی و به من میخندی...!

 

                         

                                                                              

فلسفه حقيقي آن است که ديدن دنيا را دوباره بياموزيم (مرلاوپونتي)

عشق بهترين نغمه در موسيقي زندگي است.انسان بدون عشق هرگز با همسراني با شکوه بشريت همنوا نخواهد شد(روک شنايدر)

وقتي کمتر سزاوارم به من مهر بورز آخر زمان نيازمند ترينم...(ضرب المثل چيني)

بسياري مردم شادي هاي کوچک را با اميد خوشبختي بزرگ از دست ميدهند(پرل س.باک)

درک زندگي تنها با نگاه بر گذشته ميسر است اما زندگي کردن تنها با نگاه آينده(سورن کيرکگارد)

وقتي اين همه اشتباهات جديد وجود دارد که ميتوان مرتکب شد چرا بايد قديمي ها را تکرار کرد(برتراندراسل)

اگر ميتوانستم به جواني باز گردم باز هم تمام همان اشتباهات را ميکردم اما قدري زودتر(تالابنکمد)

هيچ چيزي نميتوان به کسي ياد داد اما ميتوان با او کمک کرد تا پاسخ ها را در درون خود بيابد(گاليلئو گاليله)

کساني هستند که يا با ما صحبت ميکنند و ما به آنها گوش نمبدهيم کساني هستند که ما را آزار ميدهند و جراحت ماندگاري باقي نمي گذارند
اما کساني هم هستند که تنها سر راه زندگي ما قرار ميگيرند و مهر و نشانشان را براي بر ما ميگذارند(سيسيليا ميرلز)

من با زمان قرار همزيستي مسالمت مسالمت آميز گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند نه من از او فرار کنم بالاخره که روزي بهم خواهيم رسيد(ماريو لاگو)

هرگز در مسير پيموده شده گام بر نداريد زيرا اين راه تنها به همان جائي ميرسد که ديگران رسيده اند(گراهام بل)

”در عشق هميشه قطره اي جنون هست و در جنون هم هميشه قطره اي عقل“
(فردريک نيچه)

” گذشت زمان بر آن ها که منتظر مي مانند بسيار کند،
بر آن ها که مي هراسند بسيار تند،
بر آن ها که زانوي غم در بغل مي گيرند بستار طولاني،
و بر آن ها که به سرخوشي مي گذرانند بسيار کوتاه است.
اما، برآن ها که عشق مي ورزند،
              زمان  راآغاز و پاياني نيست.“
(ويليام شکسپير) 

                                                                                                                                                                                            نظر بدین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

واقعا چرا باید این آثار که هم عظمت کشورمون و قدمتمون رو نشون

میده باید اینطور روز به روز نابود تر بشه

نظر یادت نره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

 

 

تا حالا میفهمیدین خودتونم یه روز اینقدر اندازه انگشت کوچکتون بودین

                      

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  | 

 

 

 به دقت نگاه کن  به نظرت این خانواده خیلی صمیمی چند نفرن

 برای دیدن همه به ادامه مطلب برو                                                  نظر یادت نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط امید  |